تبليغاتX
گیل یار

« »

چهارشنبه چهاردهم دی 1390

نامه ای به بهترین دوست

قصد آهن دلی داشتم، اما نظرنگاه نداشتم یکروزدرازدحام کوچه های شهردل دادم با آنکه شکسته بود اما ترنم مهرت و آنچنان که نامت به این عنوان مزین بود مرهمی بود بررنجهای دلم .

دل بردی وشاید نمی خواستی واین بازی دردومین دیداررنگی دیگرگرفت حالا یک گام جلوتربودیم اما زخمهای من آنروز کاری تربود و نوشته های تو با آنکه نمی شناختمت گرمی بخش.

می گفتی روزهای زیادی درازدحام همان کوچه که نخستین بار دیدمت گم شدی تا بیابی ام و این هم جزیی ازبازی ما بود و نیافتی و نمی دانستی من چقدر دلم می خواهد در اتفاقی شیرین درهمان روزها ببینمت اما نیافتم و شاید تقدیر براین بود.

نوروزطلایه دارزیبایی ازراه رسید و ما شکوفه زدیم، باران بارید و من می خواستم درکوچه رشت بی چتر باتو باشم بی آنکه بدانم توزخم دارعشق دیگری بودی که در یک روز بارانی زمین را به قصد آسمان ترک گفته بود من آنروز برای نخستین بار ترنم احساس یک مرد را در چشمان نمدارش دیدم وبا تو گریستم.

شبها درباغ خانه ای که تو هنوز ندیدیش آتش روشن می کردم در خیال صورتی که  می شناختمش اما قادر نبودم خطوط چهره اش را ترسیم کنم وقلبم برای آن نادیدنی می تپید اما بازهم تو مرهم بودی .

و 14 روزازسالی نوگذشت من دیدم همان نادیدنی را که در دلم بود و تا اینجا همه چیزهنوزیک بازی بود و تو آنروزمرا به طعم شیرین عشق میهمان کردی و من شور ندیدنت را به دانه های تسبیح پاسخ گفتم و قلبم لرزید.

دیگر بار رفتیم تا باهم باشیم و تا اینجا شور بود و دیوانگی و شیرینی بوسه هایی که میرفت تا خاطره انگیز ترین باشد .

آغوشت را گشودی، گفتم امن ترین جای جهان است عریانی ات را خدا گونه دیدم و از تمام رنگها ،عریانی راشایسته دانستم و لحظه ای از پرواز با تو پشیمان نیستم .

بهار گذشت وگلها میوه شدند، تابستان لبخند زد وپاییز گریست وبرگهایی که ما شاهد تولدشان بودیم از شاخسار درخت فرو افتادند و زمستان چون عروسی سپید از راه رسیداما پرنده ها هنوز آشیانه شان گرم بود.

دلم هیچگاه ازتو فارغ نشد،یاد توهمیشه با من بود اما امروزسرد ودرمسیرباد آشیانه درتهاجم ویرانی است واین قصه تا همین فصل نوشته شده اگر دوست داشتی تا فصل آخرش راتو بنویس.

همیشه داستان آنطور که ما می خواهیم پایان نمی یابد !!

دوشنبه پنجم دی 1390

خورشید

باران هم

مرا به یاد تو می اندازد 

وقتی که بی چتر  در طول خیابانهای رشت می دویدیم

خیس خیس 

درست مثل رویاهایهای کودکیمان

با طراوات

حالا

سالهاست که من

در هوای ابری دلم

بی چتر جاده های بی تو را

بی هیچ نشانی طی می کنم

 کوچه های این شهر هم مرا می شناسد

ومرا به انگشت اشاره نشان می دهند

آنها خیال می کنند من یک تکه ابرم

 که با هر تلنگری می بارم

شاید هم کوچه  ها راست بگویند

 آخر من

خورشید را گم کرده ام

و آنقدر سردم

که بچه ها مرا آدم برفی صدا می زنند

 می دانم می آیی

 این را فقط به خودت می گویم

 قلب من هنوز گرم وتپنده است

من یک تکه از وجود تو را در قلبم پنهان کرده ام

می دانم

 تو می آیی

و ما باز هم در خیابانهای رشت بدون چتر

می دویم ...

سه شنبه هشتم آذر 1390

به همین سادگی

به همین سادگی!

میمش را برداشتم

 شکلات شد!!

 مشکلاتم را می گویم!!

 

سه شنبه هشتم آذر 1390

اعتراف

نه سیب

 نه گندم

گناه چشمان آدم بود

که من حوا شدم !!

 

چهارشنبه یازدهم آبان 1390

با آه

نام تورا

 با آه

روی شیشه نوشتم

شیشه هم 

گریست !

یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390

پیر نقد ادبی از حافظ می گوید:

 

 گفتگوی مریم یکرنگی با عبدالعلی دستغیب

ته تغاری ادبیات کلاسیک هم خدا را می خواست هم خرما را!

عبدالعلی دستغیب گفت: غزل های خواجه شیراز، شعری دو وجهی است که هم خواهان زندگی دنیوی است و هم آخرت را می خواهد، و همین شعر او را جذابتر و تاویل پذیرتر از شاعران دیگر می کند.

عبدالعلی دستغیب، منتقد و پژوهشگر ادبی پیشکسوت همزمان با بزرگداشت روز حافظ در گفتگو با شبستان گفت: آنچه درباره حافظ از دوره تیموری تا به حال نوشته‌اند، سراسر اشتباه بوده است، کسانی که درباره این شاعر اظهارنظر کرده‌اند، عقایدی را برایش در نظر گرفته‌اند که از آن او نیستریال در واقع بیشتر افراد از حافظ تفسیرهای تعبیری و اجتماعی ارایه داده اند.

 هرکسی از ظن خود یار حافظ شد

وی با بیان اینکه همه این تفسیرها به نوعی پیش‌داوری است، افزود: این پژوهشگران با این پیش‌داوری‌ها به سراغ متن رفتند. مثلا فکر کرده اند که مثلا حافظ صوفی است، بنابراین کتاب‌های صوفیانه را پیش روی خود گذاشته‌اند و با آن به تفسیر شعر حافظ پرداختند.

 

نویسنده «نقد ادبی و نوعیت متن»در توضیح این مطلب اضافه کرد: برای نمونه داریوش آشوری، مترجمی است درمورد حافظ چنین اندیشیده که حافظ کشف‌الاسرار میبدی را پیش روی خود گذاشته و تمام شعرهای حافظ کپی از این اثر عرفانی است.

 وی ادامه داد: یکی از نویسندگان مارکسیست درباره حافظ نوشته که وی از دراویش انقلابی بوده بدون اینکه به این نکته توجه کنند که کلمه درویش و انقلابی دو کلمه متضاد با یکدیگرند. همچنین محمدعلی بامداد، وی را صوفی ملامتیه خوانده و دیگران نیز حافظ را خراباتی، لاابالی و رند و کفرگو پنداشته‌اند و بقیه اظهارنظرها نیز درباره این شاعر کپی از همین حرف‌ها است.

 تنها راه شناخت حافظ رجوع به متن اشعار اوست

دستغیب با انتقاد از اینکه متن‌شناسی دقیقی از حافظ صورت نگرفته، یادآور شد: در نظر داشته‌ باشیم که متن‌شناسی اعم از شناختن شاهنامه، دیوان حافظ، کلیات سعدی از جمله باورهای مؤلف و آنچه که درباره وی گفته‌اند، است. ما به عنوان پژوهشگر در این زمینه باید با آنچه که درباره این شاعر گفته‌اند کاری نداشته باشیم و ببینیم که خود متن درباره مولف چه می‌گوید و روابط، کلمه‌ها ،حروف و صداهایی را که از متن برمی‌خیزد را مورد کاوش و بررسی قرار دهیم تا به شناخت دقیق‌تری دست یابیم.

 وی همچنین اظهار کرد: در متن ما درمی‌یابیم که یک شاعر چه طور به جهان و انسان نگاه می‌کند البته مواد لازم برای مطالعه متن را نیز مانند اطلاعات تاریخی، زندگی‌نامه شاعر، قضاوت هم‌عصران و غیره راباید اختیار داشته باشیم که البته کسانی مانند دکتر محمد قزوینی، علامه دهخدا، علامه معین، دکتر خانلری و دکتر زرین‌کوب، دکتر غنی، و...کوشش‌های فراوانی در این زمینه ارایه کرده‌اند و مواد لازم را برای پژوهشگران فراهم آورده‌اند.

 وی درباره توضیح و شروحی که بر دیوان حافظ نوشته شده نیز گفت: در توضیح دشواری‌های دیوان حافظ نیز کتاب‌هایی مانند شرح سودی بر حافظ با ترجمه دکتر عصمت ستارزاده، شرح حافظ از دکتر هروی و حافظ‌ نامه بهاءالدین خرمشاهی و شرح حافظ دکتر استعلامی را در دست داریم که در این آثار دشواری‌های دیوان حافظ مورد بررسی قرار داده اند که می تواند گره گشای علاقه مندان به حافظ باشد.

 اغراق‌ها درباره حافظ معلول تبلیغات دوره تیموری به بعد است

دستغیب اغراق های صورت گرفته درباره حافظ را ناشی از کمبود اطلاعات گوینده آن دانست و خاطرنشان کرد: اغراق‌های زیادی در مورد حافظ صورت گرفته مثلا عده‌ای بدون مطالعه وی را بزرگ‌ترین شاعر جهان دانسته‌اند، در حالی که تنها در مورد حافظ می‌توان گفت که او یکی از شاعران بزرگ ماست و این اغراق‌ها معلول تبلیغات دوره تیموری به بعد است و دلیل آن هم این است که ما جماعتی اهل تعارف هستیم و حاضر نیستیم تکلف مطالعه متن را بپذیریم و نظرات نزدیک به متن ارایه دهیم.

 نویسنده«نقد آثارجمال‌زاده» ادامه داد:گاه ما با این اغراق ها سعدی را کوچک می‌کنیم تا حافظ را بزرگ جلوه دهیم و مقامی را برای او قایل می‌شویم که خود حافظ نیز در متن برای خود قایل نبوده و این نوع نگاه مانع از شناخت حقیقی حافظ است، در واقع کسانی که درباره حافظ تحقیق می‌کنند هیچ‌وقت به این نکته توجه نکرده‌اند که ما در دیوان حافظ با دو حافظ روبه رو هستیم.

 وی در ادامه این مطلب اضافه کرد: کسانی که حافظ را مطالعه کرد‌ه‌اند یا وی را متشرع و زاهد و مذهبی یا خراباتی و یا لاابالی و منکر‌الدین دیده‌اند و همه این پیش‌داوری‌ها مانع از این شده تا شخصیت دووجهی حافظ را دریابند و متوجه نشده‌اند که حافظ شاعری ضد و نقیض است.

 دستغیب اظهار کرد: حافظ در طول زندگی خود از 18 سالگی شروع به سرایش شعر کرده و تقریبا 50 سال شعر سروده است و در این دوره 50 ساله شیراز دچار حوادث بسیاری شده و ناچار حافظ نیز در گیرودار این حوادث بحران‌های عاطفی و اجتماعی را از سر گذرانیده و از آن متأثر شده و همین نکته از او شخصیتی جامع اضداد ساخته است.

 حافظ شاعری ضد و نقیض با شخصیتی دو وجهی است

این منتقد ادبی تاکید کرد:حافظ شخصیتی دو وجهی داشته، گاه عارف است که به متافیزیک توجه دارد و گاه نیز شاعری عشرت‌طلب و علاقه‌مند به زیست روزانه است و همین مسئله متن او را در دیوانش برای ما جذاب کرده زیرا مطالعه اشعارش نیرویی را که در وجود ما است تحریک می‌کند و ما را به هیجان می‌آورد چرا که وی در شرایطی مشابه شرایط ما زیست کرده است و از این رو ما خود را به او نزدیک احساس می‌کنیم.

 صاحب کتاب «از اجتماع قبیله‌ای تا جامعه‌ی مدرن»ادامه داد: حافظ تمام حوادث روزگار را با جان و دل آزموده و از این رو است که ما برای تسکین طوفان‌های درونی خودمان راغبیم که شعر حافظ را مطالعه کنیم. به عبارتی حافظ چیز تازه‌ای نگفته و همه چیزهایی را که در دیوان‌های دیگران بوده به خوبی بازگو کرده در واقع دیوان حافظ حاصل احساسات و مطالعه آثار سعدی و خیام و دیگران است و تنها لحن کلام وی شدیدتر است.

 دستغیب خاطرنشان کرد: حافظ گاهی آمرانه حرف می‌زند و گاهی با لطافت بسیار آنچه را که شاعران پیش از او سروده‌اند را بازگو می‌کند اما آنچنان زیبا آن را بازتاب می‌دهد که در وجود مخاطب بسیار تأثیر می‌گذارد.

 ته تغاری ادبیات سرودهای دیگران زیرگانه گلچین کرده است

وی حافظ را کودک ته‌تغاری ادبیات کلاسیک خواند و اضافه کرد: کودک ته‌تغاری اگرهم زیبا نباشد بسیار محبوب والدین است و خانواده او را بسیار دوست می‌دارند. حافظ نیز همین‌گونه است چرا که در شعر کلاسیک همه ظرفیت‌ها را سعدی و فردوسی به مصرف رسانیده و حافظ زیرکانه تمام آنچه را که آنها سروده‌اند را گلچین می‌کند و این گلچین کردن سبب می‌شود که مخاطب به خود زحمت ندهد تا به سراغ دیگر شاعران برود.

 این پژوهشگرعنوان کرد: غزل حافظ به پای سعدی نمی‌رسد، در عرفان به هیچ‌وجه پی‌گیری مولوی را ندارد، شخصیت حافظ عرفان و رندی را با یکدیگر دارد، در عرفان به سمت متافیزیک می‌رود و مطالبی را روزبهان بقلی، بایزید بسطامی، احمد غزالی و سنایی سروده‌اند را تکرار می‌کند اما رنگ عاشقانه این عرفان شدیدتر است و عشق حافظ عشقی شفاف و روشن است. اط سوی دیگر قطب دیگر شخصیت حافظ رندی است که به معنای شک کردن، غنیمت شمردن و دقت و بهره‌ بردن از زیبایی‌های دلپذیر دنیاست.

 وی درباره معیشت و تلاطم های روحی حافظ تاکید کرد:آنچه که ما از زیست روزانه خود به آن نیازمندیم در سراسر دیوان حافظ پراکنده است. در واقع از دوره جوانی حافظ که بگذریم تلاطم های روحی این شاعر در همه جای غزلیات وی دیده می‌شود.

 حافظ شاعری که بر سرمطالبات دنیا و آخرت معلق است

وی در توضیح این مطلب اضافه کرد: این شاعر بین مطالبات دنیوی زیستن و آخرت اندیشی معلق است، گاهی به این سو و گاهی به سوی دیگر کشیده می‌شود، آن هم در یک غزل، مثلا در بیت « من ملک بودم و فردوس برین جایم بود /آدم آورد در این دیر خراب‌آبادم » نخست به رفتن به جهان ماورا و موطن اصلی می اندیشد و در مصرعی مانند «وعده فردای زاهد را چرا باور کنم » همین اندیشه را نقض می کند در واقع او رشته عرفانی خودش را به دست خودش پاره می‌کند.

 وی در پایان گفت: به عبارتی به زبان خودمانی می‌توان درباره این شاعر شهیر چنین گفت که وی شاعری است که هم خدا را می‌خواهد، هم خرما. او هم طالب خوشی‌های دنیا است و هم طالب آخرت است.

پایان پیام/

شنبه دوازدهم شهریور 1390

امواج نگاهت

 یک روز که دریا طوفانی است

 امواج نگاهت

 کودک احساسم را غرق می کند

 این را رودخانه اشکم

 هر وقت که طغیان می کرد

 فریاد می کشد!

شنبه پنجم شهریور 1390

آبشار دیدگانم

 به لطف خاطراتت

آبشار دیدگانم

 همیشه ابری است !!!!!!!!

شنبه بیست و نهم مرداد 1390

باران که ببارد التیام می یابم

 احساسم قرین بی اعتمادی است

 آنها که می خواهند قلب مرا تسخیر کنند

 به گمانشان هم نمی رسد  که این سرزمین بیابانی است

باران که ببارد التیام می یابم

 جوانه می زنم و دوباره تو را در آغوش می گیرم

برهنگی خدا گونه ات فریبم می دهد

 و فراموش می کنم

که کودک اعتمادم را سالهاست به خاک سپرده ام!

چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390

تمام عمرم شاهنامه می خوانم !

خیابان

پاساژ

 مغازه

 دفتر اسناد رسمی 

 دفتر ازدواج و طلاق 

همه چیز مرا به یاد تو می اندازد

 برای فراموش کردنت جهانی دیگر می سازم

بدون خیابان ُپاساژ ُ مغازه و دفتر ازدواج و طلاق

 هیچ وکیلی را به آنجا راه نمی دهم

سعدی و حافظ و خیام هم ارزانی خودت

تمام عمرم شاهنامه می خوانم !

 

شنبه هشتم مرداد 1390

دردهای من لاعلاج است

دردهای من لاعلاج است

و زخمهای من آنقدر کاری است که بوی تعفن می دهد

 تو اینها را نمی فهمی

 تو درد را نمی فهمی

 بی رحمانه تکیه می کنی به آن صندلی قدیمی

 و مدام

مرا به روی تیزی سنجاق دود می کنی و بالا می کشی

و اصلا نمی فهمی  که خاکستر شدن چه دردی دارد !

بی خیال پوزخندی می زنی 

 و مرا بر باد می دهی

و دیگر هیچ کلامی روایت نمی شود!

 

چهارشنبه هشتم تیر 1390

آدمها این روزگار چقدر پیچیده اند

آدمها  این روزگار چقدر پیچیده اند

 اصلا نمی شود با آنها رفیق شد

 همه  در کیمن  تواند

 و تو تنها تنهایی 

 خودت را برای روزهای خوب و بد آماده کن

 از پاننشین ُراهی طولانی در پیش است .!

 

چهارشنبه چهارم خرداد 1390

مترسک

مترسک خواب کلاغ ها را نمی آشفت

 دهقان پیر اما

بر پیکر زمینی

 که با

 گاو آهنی قدیمی خراشیده بود  بذر می پاشید

 بی نتیجه

چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390

از چشمان تو

 آسمان گریست

آینه چهره مبهوت زنی را به تصویر کشید که تقدیر ش مخدوش بود

 و من صدای زمین خوردنم را شنیدم

« وقتی از چشمان تو افتادم»!!

چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390

جویبار دیدگان

 اندوه چشمه ای جوشان بود

 که تنها جویبار دیدگان را پر آب کرد

 اینبار اما طوفانی در راه است

 بغض درون سینه فریاد می کشد !!

چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390

تو بودی

 تو بودی

 پرنده ها آواز می خواندند

 پروانه ها چقدر خوشبخت بودند وقتی بالای سرت می رقصیدند

و ستاره های بازیگوش

 بی هراس از ابرهای تیره

 چشمک زنان سرود می خواندند

خورشید می تابید

 و من

 همچون کودکی در دامان عشق تو می بالیدم

 حالا سالهاست

 نه پرنده ای

 نه پروانه ای

 از کوچه ما گذر نمی کند

 ابرهای تیره آسمان را فرا گرفته اند!!!

چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390

از تکراری شدن بیزارم

از تکراری شدن بیزارم

 با مرگ هیچ فرقی ندارد

 می خواهم زنده بمانم !!

دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390

بدون تو سفر می کنم

یادت را  از من نگیر

روی خاطرم خط نکش

 از جاده تنهایی نرو

 همه  اینها را بارها تکرار کردم

 حرف تازه ای ندارم

 کوله بارم را بسته ام

بدون تو سفر می کنم !!

چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390

غریبه

موهایم را به شانه ای می نوازم

 به تنم عطر یاس می زنم

 زیبا ترین پیراهنم را می پوشم

جزآینه کسی نیست که تماشایم کند

آن غریبه سالهاست از دلم رفته است !!!!!! 

چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390

شاعرم یا شعر

من شاعرم یا شعر 

نمی دانم

درون من

 کسی است

 که مرا به رقص با کلمات

مرا به اندوه یا شادی می خواند

 بیش از این آوازی نمی شنوم .

*************

خود خواه بودم

 او را شکستم

 وقتی

 صادقانه خطوط غمناک چهره ام را نشانم داد

 آینه را می گویم !!

***************

 رو یاهایم را به باد می سپارم

  باشد

 در مسیر

 روی شاخه ای جوان

 یا شکوفه  ای تازه

  بارور شوند

 هر وقت دلم می گیرد

 ابر می شود

 باد اما

 داستان دیگری  دارد...

دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390

قفس مانعی برای اندیشه پرواز نیست

چه بی صدا شکست

غروززنی

که

 از ارتفاع سادگی خویش

 بی رحمانه بر زمین افتاد

تا دوباره بیستد

و ایمان بیاورد

 به اینکه

قفس مانعی برای  اندیشه پرواز نیست!!!

 

شنبه بیستم فروردین 1390

جوانه های امید

لبهای من

 با بوسه های بارانی تو

شکوفه داد و شکفت

و

 از رویش اساطیری

 شکوفه های عشق در گلزار وجودم

جوانه های امید رویید و رویانید

حس  بارور شدن و ُگل دادن

 و ایمان داشتن 

به اینکه می شود

و می توانیم!

سه شنبه شانزدهم فروردین 1390

ِ سخنان عبرت آمیز

یک آموزگار خام می تواند مدتها شاگردان خویش را سرگردان کند . ارد بزرگ



بی خردی اسارت بدنبال دارد .و خرد موجب آزادی و رهایی است . فردوسی خردمند



موفقیت تنها یک چیز است این که : زندگی را به دلخواه خود بگذرانید. کریستوفرمورلی



هستی ما به ناپایداری ابرهای پاییز تماشای تولد و مرگ موجودات همچون نظاره شعله‌‌های آتش یک عمر مانند جرقه رعدی در آسمان چون سیلابی پر شتاب

و روان از سراشیبی کوهی . گواتما بودا



هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد .گوته



زندگی بخت آزمایی بزرگی است که فقط بلیط های برنده را می توان دید» ضرب المثل سانسکریت



درختان بارور خم می شوند و مردان بزرگ متواضع میگردند، اما شاخه های خشک و مردم نادان می شکنند وخم نمی شوند. یوستین گوردر


انسان وقتی تمام عیار، وحدت یافته، آرام، بارور و شادمان می شود که فرآیند فردیت کامل شود، وقتی که ؛ خودآگاه و ناخودآگاه او بیاموزند در صلح و صفا با

هم زندگی کنند و مکمل یکدیگر باشند . ک.گ.یونگ



هنگامه رهایی اهریمن ، هنگام دربند شدن توست . ارد بزرگ



جامعه وجود ندارد جوامع وجود دارد . کوروش



بهترین بخشی را در هر فرد جست وجو کن و این را به او بگو. همه ما به چنین محرکی نیازمندیم، هر بار که از کار من ستایش می شود، فروتن تر می گردم

چون احساس نادیده گرفته شدن یا ناخوشایند بودن نمی کنم. نگریستن به عظمت همسایه ات را بیاموز و عظمت خودت را نیز بنگر. جبران خلیل جبران



موفقیت روی ستون های شکست شکل می گیرد . سری چینموی



اگر می خواهید حقیقتاً زندگی کنید، ابتدا مردن را بیاموزید! . توکارام



از آه و نفرین بزرگان و ریش سفیدان هر ایلی باید ترسید . ارد بزرگ



بعضی صلیب را روی گور خود می گذارند و برخی آنرا لنگر کشتی می سازند . کولستون



عجیب است که ما انسان ها از هر جهت تا به این حد هوشمند هستیم. فضا و ساختمان اتم را کشف می کنیم اما از ماهیت خودمان اطلاعی نداریم یا درک

درستی نداریم . یوستین گوردر



مهم نیست که چقدر منزوی هستید و چه مایه احساس تنهایی می کنید، اگر کار خود را حقیقتاً و خودآگاهانه انجام دهید، یاران ناشناخته می آیند و شما را

طلب می کنند. میگوئل سرانوی



ما انتخاب کرده ایم که به بخش هایی از وجود خود اجازه بودن ندهیم و درنتیجه مجبور هستیم انرژی روانی بسیاری را صرف پنهان نگه داشتن آنها بکنیم. دبی

فورد



ناتوان ترین آدمیان، آنانی هستند که نیروی بدنی خویش را به رخ دیگران می کشند . ارد بزرگ



مبارزه است که قدرت می آورد نه استراحت. استائل



کسی که زیاد سفر می کند قصدش فرار از مبدأ است نه رسیدن به مقصود . میگوئل د اونامونو



لازم نیست گوش کنید، فقط منتظر شوید. حتی لازم نیست منتظر شوید، فقط بیاموزید آرام و ساکن و تنها باشید. جهان آزادانه خود را به شما پیشکش

خواهد کرد تا نقاب از چهره‌اش بردارید انتخاب دیگری ندارد؛ مسرور به پای شما در خواهد غلطید . فرانتس کافکا



«کارما» گواه جاودان آزادی انسان است اندیشه‌‌ها و گفتار و کردارمان تارهای پیله‌ای است که پیرامون خود می‌‌تنیم . سوامی ویو کاناندا



دانای فرزانه بی‌آنکه گام سپارد، می‌داند بی‌آنکه بنگرد، می‌بیند بی‌عمل، سامان می‌دهد . لائو تسه



اگر شیفته کارت نباشی ، روانت بیمار می شود و در نهایت پیکرت از پای در خواهد آمد . ارد بزرگ



بیشتر کسانی موفق شده اند که کمتر تعریف شنیده اند . امیل زولا



دو اشتباه بسیار بزرگ یکی این است که قبل از موعد اقدام به عمل کنیم و دیگری این است که فرصت مناسب را از دست بدهیم . کوئیلو



آنکه کارهایم به دست اوست، یار وفادار من است، از هر تعلق و دلبستگی بری است و به هر موجودی مهر می ورزد. او به سویم می آید . اگاواد گتیا



اگر غذایی نامطبوع بخوری، آبی ناگوار بنوشی و بر خم بازوانت بالین بسازی، هنوز می توانی سرور و شادمانی را بیابی . کنفسیوس



غفلت بورزید تا سرگشته بمانید. بجویید تا بیابید! . منسیوس



هر قدر به دیگران احترام بگذاریم ، به ما احترام خواهند گذاشت . ارد بزرگ



آنگاه که هنر خوار می گردد جادو ارجمند می شود . فردوسی خردمند



اندیشه کردن به این که چه بگویم، بهتر است از پشیمانی از این که چرا گفتم. سعدی



سکوت دردناک است. اما در سکوت است که همه چیز شکل می گیرد و در زندگی ما لحظه هایی هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد. درون هر چیز

در اعمال هستی، نیرویی هست که چیزی را می بیند و می شنود که هنوز قادر به درکش نیستیم، هر آنچه امروز هستیم، از سکوت دیروز زاده شده است.

جبران خلیل جبران



به راستی که شماری بسیار از مردم با یاوه گویی های خود نشان می دهند که میان تهی هستند اما اندکی از آنان نیز با سکوت خود نشان می دهند که

الهی هستند. تاولر



فصیح ترین زبان عمل است . شکسپیر



از دیروز بیاموز برای امروز زندگی کن و امید به فردا داشته باش . آلبرت انیشتن



آدمهای پاک نهاد درهای وجودشان را پس از ناسپاسی می بندند نه پیش از آن . ارد بزرگ



ای سالک ، یکی یکی ، قدم به قدم . راهی نیست . راه با پیمودن پدید می آید . با پیمودن است که راه را می سازی ، و اگر واپس بنگری ، هر آن چه میبینی

، فقط رد گام هایی است که روزی پاهایت دوباره آنها را می پیماید . ای سالک ، راهی نیست ، راه با پیمودن پدید می آید . آنتونیو ماچادو



تنها نشان زندگی رشد کردن است . جان هنری

سه شنبه دهم اسفند 1389

تجربه

 در آن لباس سپید اطلسی

 با مروارید های گرانبها

 و توری بلند

 فاتحانه عشق را تسخیر  می کند

 با وقار و خونسرد

 در مقابل  دیدگان به ظاهر ستایشگر دوستان

 را ه می رود

 تا  بگوید

که آن دختر بازیگوش دیروز

 اکنو ن بانوی مسوول است

 بانویی

 که هر روز

 شانه های ظریفش

 زیر بار سنگینی مسولیت و  رنج مسلول بودن

 و دیده نشدنهای مکرر

 خرده شده

 و قامتش تکیده از تکرار زمان

 فروتنانه

 جلوه گری می کند

 بدون اینکه دیدگان تحسین گری را بر انگیزد

واکنون 

 در سالهای نه چندان دور

 در مسیرتکراری عادی شدن

 ناباورانه رویا های دخترکی را می نگرد

 که زیر تازیانه باد

 بی رحمانه پرپر می شود .

 

یکشنبه یکم اسفند 1389

آینه

آینه ها در برابرم قد علم  می کنند

 و من 

در واپسین لحظات دلتنگی

در جستجوی خورشید

 زمان به عبث می گذرانم

 از تمام آینه ها دلگیرم

 می خواهم به جنگ تاریکی بروم

   آخر با وجود این همه آینه

 چهره ام را به یاد نمی آورم

 نفرین نمی کنم

 می جنگم

با تاریکی

 با ترس

با نفرت 

 با زنی پر از دلهره که در درونم نفس می کشد

 و دنیا را برای خودش وارونه جلوه می دهد

 با آنگه هر شب از درد به خود می پیچد

و بار درونش را که تنهایی و تردید  است ، سقط می کند

فردا بازیگر نمایش خوشبختی است

 و ریا کارانه اشکهایش را 

 با دستمالی مخملی

پاک می کند

 می

جن

گم ...

تا آزادی راهی نیست !

 

   

 

 

چهارشنبه هشتم دی 1389

برای درختان که مظلومانه می سوزند.

دلم می سوزد اما نه برای باغچه که قلبش در زیر آفتاب ورم کرده است و ذهنش دارد کمکم از خاطرات سبز تهی می شود اینبار دلم برای جنگل می سوزد که درختان تنو مندش از جور تازیانه آتش فریاد بر می آورند و یکی نیست تا الهه باران را  که چندی است به خواب رفته فر اخواند و بگوید که دیو خشکسالی اینبار نیرنگش را در جنگلهای سبز گلستان و مازندان  به کار گرفته تا عجوزه  بیابان را  بار دیگر در این دشت سبز حاکم کند .

 دلم می سوزد برای خاطرات سبزی تهی می شود و کسی نیست که فریاد شان را بشنود .

دلم می سوزد برای این همه سر سبزی و افسوس که دستمانم یاری نمی دهند تا جرعه ای آب پای درختی در حال سوختن بریزم و افسوس که من در اندوه  شنیدن این همه فریاد تنهاییم !

چه کسی مرا یاری می دهد تا درختان و جنگل را یاری دهم و چه کسی به من می گویید که من بدون این همه خاطره سبز چگونه زیستن می توانم و من چگونه تاب بیاورم این همه بی توجهی را که نسبت به این یادگاران هزاران هزار ساله صورت می گیرد و چگونه اندوه بی توجهی این رسانه پر سر صدای بی خاصیت را که اینبار در مقابل شعله های آتش سکوت گزیده اند و فریاد درختان نمی شنوند را تحمل کنم .

 من دلم می سوزد از انسانهایی که نمی دانند زدگی بدون خاطرات سبز ، زندگی بدون درخت یعنی مرگ و مرگ بسیار بهتر از زندگی بدون سبزینگی است.

سه شنبه بیست و سوم آذر 1389

منتظر

تو رفتی و هنوز من

 به بغض در گلو نشسته ای

 کنار پنجره

 نگاه می کنم به جاده ای

که سالهای دور

 تو را به گامهای استوار

 زمن گرفت

و فکر می کنم

بدون تو

چقدر ...!

دوشنبه بیست و دوم آذر 1389

به یاد عشق

این درد لعنتی چندی است امانم را بریده است

 به خودم می پیچم

به یاد خاطرات گذشته ای که امروز تمام زندگی من است

به یاد عشق 

 که هم مرا فریب داد و هم پدرم را از بهشت  بیرون کرد !

شنبه ششم آذر 1389

سهم من از تو

سهم من از تو

 لبخند محو شده ای بر لبهای خشکیده 

 و تنهایی عمیق در سیاهی شبی طولانی و پر از انتظار است

که هیچگاه به پایان نمی رسد.

چهارشنبه پنجم آبان 1389

موج

در گلو گاه طوفان وحشت

می خروشد چه آسان شب و روز

گاه آرام و آهسته و سرد 

 می نوازد دلش را به یک سوز

 موج را می شناسی که گاهی 

 خشمگین است و بر صخره کوبان

 کاش موجی به اندازه عشق

بر دلم راه می زد چو طوفان

من مریم یکرنگی متولد 1359 از شهرستان رشت فارغ التحصیل رشته زبان و ادبیات فارسی هستم .

Previous posts

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html